|
قبل از هر کس خودم خطاب این جریانی هستم که برایتان بازگو میکنم
آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » انجام دادند :80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب
كردند . يك شهرك را به دور از هياهو مانند با 40 سال پيش ساختند . غذاهاي 40 سال پيش
در اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فيلم هاي
قديمي ، اخباري كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد
اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند :تعداد موي سر ، رنگ موي سر ، نوع استخوان ،
خميدگي بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به
داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الي 6 ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست مي ايستادند
، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان
، رنگ موهاي سر شروع به مشكي شدن كرد ، چين و چروكهاي دست و صورت از بين رفت ...علت چه بود ؟
خيلي ساده است . آنها چون مطابق با 40 سال پيش زندگي كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .
انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند . باورهاي آدمي است كه در هر لحظه
به او القا ميكند كه چگونه بينديشد . اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهاي آنان است . انسانهاي
موفق با باورهاي عالي ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند. انسانهاي ثروتمند ، باورهاي عالي و
ثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالي خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت
ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود ميرسند . قانون زندگي قانون باورهاست
. باورهاي عالي سرچشمه همه موفقيتهاي بزرگ است . توانمندي يك انسان را باورهاي او تعيين مي كند .
انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . دستاوردهاي شما را در زندگي باورهاي شما ميسازند .
زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه هاست و انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلي |
مفهوم نگرش ((برنده / برنده )) این است که همواره جویای منافع متقابل و دو یا چند جانبه ( از جمله منافع خودتان, بسته به تعداد افرادی که در آن پروژه یا برنامه شرکت دارند) باشید. در عادت 4 , جایی برای رقابت و مقایسه وجود ندارد. زیرا در عادت 4 , کار گروهی و همکاری و برنده شدن همه کسانی که در آن ذینفع اند الزامی است . در عادت 4 , به جای من می گویید ((ما)) و برای این ((ما )) نه کمترین بلکه بیشترین را می طلبید و به وجود می آورید.
اگر عادتهای 1 و 2 و 3 عمیقا در وجود شخص ریشه نگرفته باشد, شاید با ((ذهنیت کمبود)) به عادت 4 روی آورد و به فنونی که به اخلاقیات شخصیت مربوط میشوند رجوع کند. در این صورت هرگاه زیر فشار قرار گرفت , دیگر بار به الگوی تظاهر و دورویی باز می گردد . و در اینجاست که انواع بیماریها و عصبیتها فرصت رشد پیدا می کنند. زیرا ((ذهنیت کمبود)) کشمکشهای درونی ایجاد می کند و نیروی شخص را می مکد.
فرض می کنیم با شخصی سرگرم گفتگو هستیم که در زندگیم نقش مهمی دارد (رییس یا کارمند یا همسر یا فرزند یا همسایه ام) و درباره مساله یی گفتگو می کنیم که برای هر دوی ما مهم است , اما نسبت به آن نگرشی متفاوت داریم. نگرش عادت 4 (برنده/ برتده بیندیشید) این خواهد بود که : ((بیا به شیوه یی گفتگو کنیم تا از دیدگاه هر دوی ما مطلوب باشد. آیا با این کار موافقی؟))
معمولا در همه موارد طرف مقابل پاسخ مثبت می دهد و موافقت می کند. اما اگر آن شخص موافقت نکند, نشانه آن است که بانک عاطفی خالی و سطح اعتماد پایین است . نخست بکوشید از طریق عادتهای 1و 2 و 3 (پرورش منش خویش) بانک عاطفی خود را پرکنید.
این را نیز به خاطر داشته باشید که اگر بخواهید برای همه مردم همه چیز باشید, برای هیچ کس _ از جمله خودتان_ چیزی نخواهید بود.
نگرش (برنده / برنده)) آن چهارچوب ذهنی است که در ارتباطهای انسانی, پیوسته منافع متقابل را می جوید: به معنای توافق یا راه حلهایی که برای هر دو طرف سودمند و رضایت بخش باشد. با نگرش (برنده / برنده)) همه کسانی که در آن پروژه یا تصمیم گیری سهیم اند, احساسی مطلوب به دست می آورند و نسبت به اجرای آن برنامه احساس تعهد می کنند. با نگرش (برنده / برنده) زندگی میدان همکاری می شود, نه رقابت.
شاد باشید و پیروز![]()
![]()
سلام دوستان خوبم . از اين كه انقدر دير وبلاگ را به روز كردم از شما معذرت ميخواهم . اين هم ادامه داستان محمد گرامين و هدف بزرگش:
فقرا بعد از دريافت پول به هيجان آمدند و من با ديدن هيجان آنها فكر كردم (( حالا چه كار بايد بكنم؟)) با مسئولان شعبه بانكي كه در دانشگاه بود صحبت كردم. از مدير بانك خواستم به اشخاص فقيري كه در دهكده با آنها صحبت كرده بودم وام بدهد. خيلي جا خورد. گفت : ((شما عقلتان را از دست داده ايد. اين غير ممكن است چگونه مي توانيم به فقرا وام بدهيم ؟آنها اعتباري ندارند.)) با اصرار و التماس به او گفتم :((دست كم امتحان كنيدو نتيجه اش را ببينيد. اينكه رقم زيادي نيست.)) در جوابم گفت :((نه ، مقررات ما اين اجازه را نمي دهد. اين فقرا نمي توانند وثيقه بسپارند، و از اين گذشته اين رقم اندك ارزش وام دادن ندارد.)) بعد به من توصيه كرد كه با مقامات ارشد بانك در بنگلادش حرف بزنم.
به توصيه اش عمل كردم و به اشخاص بلند پايه بانك مراجعه نمودم. همه آنها به يك شكل جوابم را دادند. سرانجام پس از آنكه چندين روز دنبال اين كار دويدم، حاضر شدم كه ضامن آنها بشوم.(( من اين وام را تضمين مي كنم. هر چه را كه لازم باشد امضاء مي كنم. پول را از بانك مي گيرم و آن را به اشخاصي كه مي شناسم مي دهم.))
اين شروع كار من بود. آنها به من گوشزد كردند كه فقرايي كه وام مي گيرند هرگز آن را پس نمي دهند. گفتم :(( امتحان مي كنم.)) جالب اينجا بود كه آنها تا آخرين سنت وامشان را پسش دادند. من در حالي كه به شدت هيجان زده بودم ، به رئيس بانك مراجعه كردم.(( ببينيد، آنها تمام بدهي شان را پرداخت كرده اند. مسئله اي وجود ندارد.)) در جوابم گفت:((نه، آنها شما را فريب داده اند. به زودي پول بيشتري مطالبه مي كنند و آنها را پس نمي دهند.)) من به آنها پول بيشتري دادم، و باز هم بدهي شان را پرداخت كردند. وقتي موضوع را با رئيس بانك در ميان گذاشتم، او گفت:(( ممكن است در يك دهكده بتوانيد اين كار را بكنيد، اما اگر اين كار را در دو دهكده انجام بدهيد موفق نمي شويد.)) با عجله اين كار را در دو روستا انجام بدهيد موفق نمي شويد. با عجله اين كار را در دو روستا انجام دادم. باز هم موثر واقع شد.
از اين رو ميان من و رئيس بانك و همكاران بلند پايه او نوعي مبارزه در گرفت. به من گفتند احتمال اگر شمار دهكده ها به پنج برسد، حرفشان درست از آب در مي آيد. من اين كار را در پنج دهكده انجام دادم. باز هم مردم وام دريافتي را پس دادند. اما روساي بانك تسليم نشدند. ده دهكده، پنجاه دهكده، و صد دهكده پيشنهاد كردند. اين گونه ، رقابتي ميان من و آنها در گرفت. من به نتايجي رسيدم كه آنها نمي توانستند انكارش كنند. با اين حال به گونه اي آموزش ديده بودند كه فكر مي كردند فقرا قابل اعتماد نيستند . خوشبختانه من اين گونه تربيت نشده بودم، بنابراين آنچه را مي ديدم باور ميكردم. اما ذهن و چشمان مديران بانك تحت تاثير دانسته هاي قبلي شان كور بود.
سرانجام باخود گفتم چرا مي خواهم آنها را متقائد سازم؟ من شخصا كاملا مطمئن هستم كه فقرا مي توانند وام بگيرند و بدهي شان را بپردازند. چرا بانك جداگانه اي درست نكنيم؟ اين موضوع نظر مرا جلب كرد، از اين رو پيشنهادي به دولت نوشتم و اجازه خواستم كه بانكي داير كنم. دو سال طول كشيد تا دولت را متقائد كردم.
در دوم اكتبر 1983 ما تبديل به يك بانك شديم - يك بانك رسمي مستقل- حالا مي توانستيم آن طور كه مي خواستيم برنامه هايمان را گسترش بدهيم، و همين كار را هم كرديم.
وقتي هدف بزرگي الهام بخش شما مي شود، وقتي طرح بزرگي
به ميان مي آيد، انديشه هاي شما حد و مرزها را پشت سر مي
گذارد. ذهن شما به فراسوي محدوديتها مي رود، هشياريتان در همه
جهات بسط پيدا ميكند، و خود را در دنياي جديد، عالي و شگفت انگيز
مي يابيد.
سوتراهاي يوگا، به نقل از پاتانجالي
بانك گرامين در حال حاضر در 46000 روستاي بنگلادش فعال است. اين بانك 1267 شعبه و بيش از 12000 كارمند دارد. اين شعبات تا كنون 5/4 ميليارد دلار وام 12 تا 15 دلاري داده اند و متوسط اين رقم وام زير 200 دلار است اين بانك همه ساله نيم ميليارد دلار وام مي دهد. حتي گدايان هم مشمول دريافت وام مي شوند تا دست از گدايي بكشند و به كار فروشندگي روي بياورند. وام براي خريد خانه 300 دلار است. اين رقم براي ما بسيار ناچيز به نظر مي رسد، اما تاثير فردي آن را بررسي كنيد. دادن 500 ميليون دلار وام در سال، به 7/3 ميليون وام گيرنده احتياج دارد. 96 درصد اين اشخاص زن هستند. آنها با گرفتن اين وام تصميم مي گرفتند زندگي خود و خانواده شان را تغيير بدهند. 7/3 ميليون نفر بايد تصميم مي گيرفتند كه مي توانند تغييري ايجاد كنند. 7/3 ميليون نفر توانستند شبهاي بي خوابي را پست سربگذارند. در دل اين احساس توانمندي، زناني قرار داردند كه تصميم گرفتند متكي به خود باشند، كارفرماهي مستقلي باشند، و در خانه هاي خود و در اطراف آن كار كنند تا در زمينه هاي اقتصادي به موفقيت برسند. اينها صداي خود را يافتند.
تنها معدودی ازما می توانیم کارهای بزرگ انجام بدهیم اما گر
همه ما عشق داشته باشیم می توانیم کارهای کوچک
فراوان انجام دهیم مادر ترزا
داستان زير داستان زندگي محمد يونس است . اين داستان را از زبان خودش ميشنويم تا ببينيم او چگونه توانست موثر باشد و در دنياي پيرامون خودش تاثير گذارد . پنداره محمد يونس براي رسيدن به دنيايي كه در آن فقر وجود نداشته باشد، در يكي از خيابانهاي بنگلادش صورت خارچي پيدا كرد.
موضوع بيست و پنج سال پيش آغاز شد. من در يكي از دانشگاههاي بنگلادش اقتصاد درس مي دادم. كشور دچار قحطي بود. احساس بسيار بدي داشتم . من در كلاس نظريه هاي پر آب و رنگ اقتصادي را درس مي دادم. اما وقتي بيرون از كلاس مي رفتم ، چشمم به بدنهاي نحيف و اسكلت گونه اي مي افتاد كه انتظار مرگ را مي كشيدند.
احساس كردم آنچه آموخته ام و آنچه درس مي دهم حكايات واقعي نيستند و براي زندگي مردم معنا و مفهومي ندارند. از اين رو خواستم ببينم مردم در دهكده مجاور دانشگاه چگونه زندگي مي كنند. مي خواستم بدانم آيا به عنوان يك انسان كاري هست بتوانم كه مرگ اين قحطي زده ها را به تعويق بيندازم، آيا مي توانم حتي اگر شده به يك نفر كمك كنم.
حادثه ويژه اي به من جهت گيري خاصي داد. زني را ملاقات كردم كه چهار پايه اي از جنس بامبو درست مي كرد. بعد از صحبتي كه با او كردم فهميدم روزي دو سنت درآمد دارد. باور نمي كردم كسي بتواند با اين شدت كار كند، چهارپايه هايي به اين زيبايي بسازد، و پولي در اين حد ناچيز دريافت كند. او گفت چون پول ندارد كه چوب بامبو بخرد و چهارپايه درست كند، مجبور شده از كسي پول قرض بگيرد. اين تاجر گفته تنها در صورتي اين پول را به زن قرض مي دهد كه چهارپايه هاي ساخته شده را تنها به او بفروشد، آن هم به قيمتي كه او مي گويد.
اين دليل قيمت ارزان چهارپايه ها بود. در واقع آن زن كارگر جيره خوار آن تاجر بود. پرسيدم كه هزينه تهيه چوب بامبو چقدر است، و او گفت حدود 20 سنت، و اگر چوب خيلي خوب بخواهد 25 سنت. با خود گفتم مردم محتاج 20 سنت هستند و كسي به آنها كمك نمي كند. با او صحبت كردم و گفتم كه مي توانم اين 20 سنت را به او بدهم. اما فكر ديگري به ذهنم رسيد. تصميم گرفتم فهرستي از كساني كه اين مقدار پول نياز نداشته تهيه كنم. به اتفاق يكي از دانشجويانم چند روزي به دهكده مجاور رفتيم معلوم شد كه چهل و دو نفر وضعيت آن زن را دارند. وقتي پول مورد نياز آنها را با هم جمع زدم، به شدت جا خوردم . رقم به 27 دلار رسيد. از خودم خجالت كشيدم كه در جامعه اي زندگي مي كنم كه نمي تواند به چهل و دو انسان پر تلاش و سختكوش و در ضمن ماهر، 27 دلار بدهد. براي نجات از اين احساس شرمندگي، از جيبم 27 دلار در آوردم و آن را به دانشجويي دادم و گفتم :(( اين پول را به آن چهل و دو نفري كه ملاقات كرديم بده. به آنها بگو اين يك وام است ، وقتي توانايي اش را پيدا كردند پول را به من پس بدهند. آنها مي توانند محصولاتشان را به هر كس و در هر كجا كه پول بهتري بدهد بفروشند.))
براي پيروزي اهريمن تنها چيزي كه لازم است اين است كه انسانهاي خوب دست روي دست بگذارند.
ادموند برك
به نظر شما آیا داستان در همین جا به پایان رسید؟ آیا محمد یونس تنها توانست به همان ۴۲ نفر کمک کند و آیا همین قدر تاثیر گذاری برای او کافی بود؟ ادامه این داستان در مطلب بعدی آورده می شود و تا آن روز منتظر نظرها و ایده های شما در مورد این داستان و کارهایی که محمد یونس بعد از این اتفاق می تواند انجام دهد هستم.
شاد باشید و پیروز.![]()
عادت سوم : نخست امور نخست را انجام دهید
مردمان موثر به جاي مديريت زمان به مديريت خويشتن مي پردازند. به جاي واكنش نشان دادن به مسائل اظطراي ، و به جاي اين كه به ضخامت امور نازك بپردازند ، يا گرفتار امور بي اهميت شوند، به الويتها و ارجحيتهاي خود مي پردازند. يعني امور نخست(اموري كه آنها را به هدف اصلي شان بيشتر نزديك مي كند)را نخست انجام مي دهند.
در واقع، عادت 3 به تحقق درآوردن عادت 2 است. مي توان عادت 2 را آفرينش ذهني و عادت 3 را آفرينش عيني و فيزيكي خواند. زيرا همه چيز دوباره آفريده مي شود. نخست به صورت ذهني و آنگاه به صورت عملي. به اين دليل بارها تكرار مي كنيم كه نخست شعار رسالت و نظام ارزشي خود را بنويسيد، تا دقيقا بدانيد چه چيز را مي خواهيد محقق سازيد و به اجرا درآوريد. آنگاه هر چيز ديگري را پيرامون اين كانون محوري، برنامه ريزي و اجرا كنيد. و از همه مهمتر بياموزيد چگونه به ساير مسايل و اموري كه پيش مي آيند ((نه)) بگوييد. زيرا با اين كار ، به مهمترين امور (( آري )) مي گوييد و پاسخ مثبت مي دهيد.
گوته مي گويد:(( اموري كه بيشترين اهميت را دارند، نبايد قرباني اموري شوند كه كمترين اهميت را دارند.)) بنابراين، اولويتهاي خود را تشخيص و سارمان بدهيد و اجرا كنيد.
افرادي كه به طرز موثري مديريت خويشتن را در پيش ميگيرند، نظم زندگيشان ناشي از درون خودشان و كنش اراده آزاد آنهاست. يعني پيرو ارزشهايي هستند كه خود انتخاب كرده اند.
و اين اراده و تماميت وجود را دارند كه احساسها و حالات خود را تابع آن ارزشها و معيارها سازند. اي. ام. گري_ يكي از پژوهشگراني كه عوامل موفقيت را عميقا مورد بررسي قرار داده است _ مي گويد (( بزگترين عامل موفقيت ، سختكوشي و خوش اقبالي و دوستان و آشنايان مناسب نيست. بزگترين عامل موفقيت اين است كه نخست امور نخست را قرار دهيد)) .
عادت 2، ايجاد شعار رسالت يا نظام ارزشي، و مانند وضع قانون اساسي كشور است. براي انجام آن بايد عامل باشيد. يعني نخست معتقد باشيد كه خودتان برنامه نويس هستيد. آنگاه برنامه را بنويسد.
بسياري از مردم در اين باره مشكل دارند. زيرا بسياري از هدفهاي خود را به تحقق در نياورده اند. به بسياري از عهد و پيمانهاي خود وفادار نماده اند، بر سر قول خود نايستاده اند. وعده هايي داده اند و هرگز آنها را به اجرا در نياورده اند. زيرا عامل و متعهد نيستند، و اعمالشان بر پايه احساسات و حالات و اوضاع و شرايط آنهاست، نه بر اساس اصول و تعهدات. در نتيجه ، اختيار خود را از كف مي دهند و عملا نقش مظلوم و قرباني را بازي مي كنند. حال آن كه انسان عامل، مسئولانه دست به عمل مي زند و مسوليت انتخابها و تصميمات خويش را به عهده مي گيرد.
براي اين كه هر چه سريعتر اختيار زندگيتان را به دست بگيريد، دو راه اساسي وجود دارد:
1) هدفي براي خود تعيين كنيد و متعهد شويد كه به هدفتان برسيد.
2) عهدي ببنديد و حتما بر سر پيمان خود بايستيد
به اين ترتيب اختيار زندگيتان را به دست مي گيريد و اعتماد به نفس لازم را كسب مي كنيد. اين اعتماد به نفس ناشي از خويشتن داري و احساس امنيت دروني است. زيرا به شما نشان مي دهد كه خودتان منشاء احساس امنيت خودتان هستيد، و با تمام وجود به اصول و نظام ارزشي خويش پايبنديد. حال آن كه منشاء احساس امنيت بسياري از افراد ديگرانند. به همين دليل تا به اين اندازه از مورد مقايسه قرار گرفتن مي ترسند زيرا داراي ذهنيت كمبود هستند.
دوستان سعی کنید عدت ۲ (ذهنا از پایان آغاز کنید) را در خود نهادینه کنید و اهداف و آرزوهای خود را به روی کاغذ بیاورید و از آنها برای خود تصویر ذهنی بسازید و همیشه در ذهن خود به مرور آن بپردازید در اینصورت خواهید دید که چگونه کائنات هم برای رسیدن به اهدافتان به کمک شما خواهد آمد.
شاد باشید و پیروز![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توانايي تان بخشي از تخيل تان.
![]()
شاد باشيد و پيروز .![]()
بحث هفت عادت مردمان موثر را با بحث درباره اولین عادت پیگیری می کنیم و امیدوارم که شما با نظرات و سوالات و نکته هایی که به من می آموزید به پربارتر شدن این بحث کمک کنید .
ما میتونیم شاگرد و معلم یکدیگر باشیم ![]()
اساسي ترين عادت(( عامل بودن)) است . عامل بودن يعني مسئوليت خود را به عهده گرفتن ،ملامت نكردن اوضاع و شرايط يا اشخاص با اين بهانه كه رفتارتان حاصل شرطي شدن شماست .ضد ((عامل بودن)) واكنشي بودن است . اگر به واژه مسئوليت (( responsibility ))توجه كنيد ،مي بينيد كه در اصل response-ability يا ((توانايي پاسخگويي )) بوده است . به اين مفهوم كه توانايي را داريد كه پاسخ يا واكنش خود را انتخاب كنيد.
مردمان موثر ((عامل)) اند. يعني ((مسئول))اند . در نتيجه رفتارشان حاصل تصميم و انتخاب آگاهانه خودشان و مبتني بر ارزشهاست .نه ثمره اوضاع و شرايط آنها ، كه واكنشي مبتني بر احساس است .
فرض كنيد برنامه ريزي كرده ايد كه با اعضاي خانواده تان به پيك نيك برويد . همه مقدمات را تهيه كرده ايد و مي دانيد مي خواهيد كجا برويد ، اما ناگهان هوا توفاني مي شود و همه برنامه هايتان را به هم مي ريزد.
افراد عامل همواره ((هواي درون)) خود را حمل مي كنند و هواي درون خويش را به هر كجا كه بروند همراه مي برند. يعني به شيوه اي سرشار از خلاقيت پيك نيك خود را در مكارن ديگري برگزار مي كنند و مي كوشند از همان وضعيت بهترين ثمره را بوجود آورند. ضد عامل بودن ((واكنشي بودن ))است . واكنش اين افراد نسبت به وضعيت بالا اين است كه : (( فايده اش چيست ؟پس از اين همه تلاش و برنامه ريزي ، همه زحمات ما بر باد رفت .)) طبيعتا اين روحيه منفي بر خودشان و همه اعضاي خانواده شان نيز تاثير منفي مي گذارد
. كلام افراد واكنشي نشان مي دهد كه مي خواهند از زير مسئوليت شانه خالي كنند . اين افراد در واقع مي گويند(( I am not response-able )) يعني (من توانايي پاسخگويي ندارم) كسي كه خود را مسئول نداند ، طبيعتا اوضاع و شرايطي را به وجود مي آورد كه از باور او حمايت كند ، يعني به پيشگويي هايي مي پردازد كه خود را به اثبات مي رسانند . در نتيجه اين افراد به طرزي فزاينده احساس قرباني بودن و عدم تسلط مي كنند . صفت مشخصه افراد واكنشي اين است كه همواره در حال ملامت كسي يا چيزي هستند . حتي شايد ستاره گان را به باد ملامت بگيرند ، مثلا بگويند: من متولد فلان ماه هستم ، به اين دليل عجول هستم و عجولانه تصميم مي گيرم .حال آنكه انسان عامل ارزشها و اصولي را انتخاب مي كند كه خودش درونا بتواند صحت و اعتبار آنها را تشخيص بدهد و تاييد كند.
اكنون ببينيد درباره تواناييهاي انساني خود چه پيش داريد، آيا قادريد پاسخ (واكنش) خود را در برابر هر وضعيت (آنچه برايتان رخ مي دهد) آگاهانه انتخاب كنيد ؟ البته كه مي توانيد!
النور روزولت گفته است :
(( هيچ كس بدون تمايل خودتان نمي تواند بيازاردتان .))
گاندي نيز گفته است :
((اگر خودمان احترام خودمان را به كسي ندهيم ، احدي نمي تواند آن را از ما بگيرد.))
اگر به راستي اين آرمان را دريابيد ، مي بينيد كه رهاننده ترين آرمان است .
عادت عبارت از نقطه تماس دانش و مهارت . اشتياق است .
افراد به تدريج عادت يا شيوه يي از زيستن را مي آموزند كه به طريقي تقويت مي شود. از اين شيوه زندگي پاداش يا رضايتي - هر چند رواني - مي ستانند اگر نه به آن ادامه نمي دادند. آنگاه شايد دريابند كه آن عادت سودمند نيست ، اگر چه ممكن است عادت عميقا ريشه گرفته و بر آنها مسلط شده باشد پس براي شكستن آن نيروي زيادي بايد صرف شود ولي زماني كه عادت شكسته شد آزادي بسيار مطلوبي احساس مي شود.
((هفت عادت مردمان موثر)) اصولی اساسي و بنيادي اند، نه هفت اختيار انتخابي . و همه انسانهاي موثر و كارآمد صاحب اين هفت عادتند. زيرا اين هفت عادت به درمان مشكلات مزمن و ايجاد امكانات تازه مي پردازند. مجالهاي هيجان انگيزي كه مي توانند قدرت درون و خلاقيت انسان را شكوفا و نمايان سازند.
اين هفت عادت عبارتند از : ا- عامل باشد 2- ذهنا از پايان آغاز كنيد 3- نخست امور نخست را قرار دهيد 4- برنده/برنده بينديشيد 5- نخست گوش فرا دهيد.... 6- سينرژي (انرژي گروهي ايجاد كنيد ) 7- اره را تيز كنيد
قصد من از آوردن اين بحث توي اين وبلاگ اين هست كه با كمك شما دوستان عزيزم به ايجاد اين عادتها در خودمون بپردازيم و هر بار يكي از اين عادتها را توي اين وبلاگ مورد بحث و بررسي قرار دهيم و به ايجاد آنها در خودمون به يكديگر كمك كنيم زيرا همونطور كه آقاي استفان كاوي نويسنده كتاب (( هفت عادت مردمان موثر)) نيز بهش اشاره كردند آموزش دادن مطالب به ديگران به ياد گرفتن اون مطلب كمك زيادي مي كند. پس از شما دوستان عزيزم ميخوام كه من را توي اين راه ياري كنيد .
تو دست من را بگير ، من هم دست تو را ميگيرم و با هم صعود ميكنيم .
![]()
شاد باشید و پیروز ![]()
ترديدهايمان خائنيني هستند كه با نصايح خود ما را از اهدافمان
باز مي دارند در حالي كه تصميمي راسخ و شروعي بموقع ،
فتح و پيروزي را نصيبمان مي سازد. ![]()
وقتي شما شروع به شستن يك ظرف كثيف مي كنيد، ابتدا به نظر مي رسه كه ظرف داره كثيف تر ميشه ولي اين فقط به خاطر اينه كه آلودگيها از جاي خودشون كنده ميشوند و به سطح ميان و وقتي شما به شستن ادامه بديد ، آلودگيها از بين مي روند و ظرف تميز ميشه .
وقتي انسان هم ميخواد تغيير كنه ، در ابتداي كار شايد اوضاع حتي بدتر از قبل به نظر برسه و يا براي مدتي به ظاهر هيچ تغييري مشاهده نشود در صورتي كه تغييرها در درون ما در حال انجام هستند و درخت موفقيت در حال ريشه دواندن در درون ماست و تنها زماني ثمره آن را مي توان ديد كه مايوس نشويد و از آبياري اين درخت دست برنداريد.
پيش از سحر تاريك است اما تاكنون نشده كه آفتاب طلوع نكند . به سحر اعتماد كنيد .
يه روزي يه جايي يه جوري يه كسي يه چيزي صبر داشته باش صبر داشته باش
آن روز خواهد آمد ![]()
![]()
سلام دوستان
من این دو تا داستان رو توی سایت کلوب دیدم و خیلی روی من تاثیر گذاشت . فکر می کنم برای شما هم مفید باشه
کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .
روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .
مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود
دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .
هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .
ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :
- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !
گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .
ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .
خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .
اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .
هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .
به ياد داشته باش :
به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،
به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .